ارکیم سن دیری
قال...)ارک من زنده بمان)
تورک ، نه
آذری
 

عاشقان سرشکسته گذشتند                              شرمسار ترانه های بی هنگام خویش                              و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا                              سربازان سرشکسته گذشتند                              خسته،بر اسبان تشریح                              و  لته های بی رنگ غروری نگون سار                               بر سر نیزه های شان.

 

 

   اهانت به ترک ها در هتل المپیک
 
 
   آخرین درس
 
 
   بنزین
 
 

June 2007 

September 2007 




  تخته سیاه

 

برای خراب کردن یک "حقیقت"
خوب به آن حمله مکنید
بد از آن دفاع کنید.
(دکتر علی شریعتی)


اگر کليسا آلت دست يک حکومت ارتجاعي باشد فساد به منتهي درجه خود رسيده است چرا که اگر کسي دين را نفهمد ولي از آن استفاده نمايد ، بسياري از کارهاي غير اخلاقي را با وجداني راحت انجام خواهد داد و در اين صورت کليسا به جاي آنکه آلام بشريت را از راه ايمان و احسان تسکين دهد ، آلت دست روحانياني مي شود که علم را به خود منحصر کرده اند و از آن براي توجيه شکنجه هاي سياسي استفاده مي گردد.
(کانت)


هر ملتی که ترقی را با نظرهای لاقید و بی علاقه ملاحظه نماید ،دچار هلاک خواهد شد.
(شیخ محمد خیابانی)


در جامعه ای که جهل حاکم است
شعور جرم است
(دکتر علی شریعتی)


وقتی حقیقت آزادی ندارد،چگونه آزادی حقیقت  داشته باشد؟
(--------)


آن آزادی که مطلوب آزادیخواهان است ،آزادی به معنای رهابودن از قیدهای اخلاقی نیست.
( محمد مجتهد شبستری)


آن ایرانی که قلبش برای ایران نمیتپد ، میخواهم که هرگز نتپد.
(پرفسور محمود حسابی)


کسی که مبارزه میکند ،امکان دارد ببازد.کسی که مبارزه نکند،بازنده هست.
(برنولد برشت)


فقط از فهميدن تو مي ترسند
اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت،
اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند،
اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند....
فقط از فهميدن تو مي ترسند.
(دکتر علی شریعتی)


برای پیروزی شرارت کافیست که خوبان هیچ نکنند
(ادموند برک)


اگر كسي تمدن مي خواهد بايد وحشيگري و بي شرفي ها را لو بدهد.
آدم هايي كه ادعاشان مي شود بايد جلو بيفتند.
( صادق هدايت)


من يانماسام
سن يانماسان
بيز يانماساق
ناسئل چيخار قارانليقلار، آيدينليغا
(ناظم حكمت)


روح ملت فدای هیچ کس نیست
ارواح خادمین ملت باید فدای ملت شود.
(شیخ محمد خیابانی)


تلاش برای راضی نگه داشتن
،کلید تمام شکست هاست.

(------------)


اگر هيچ‌کس فرمان نبرد،
هيچ‌کس فرمان نخواهد داد
(-----------)


دموکراسی
محصول انسانهای دموکرات است.
و بدون آدمیان دموکرات ،ایجاد دموکراسی محال است.
دموکراسی ،متکی به آدمیان عقلائی است.
کسانی که حاضر نیستند صدای مخالفان خود را بشنوند
و کسانی که حاضر به گفتگو نیستند،آنان دموکرات نیستند.
(اکبر گنجی)


افلاطون را دوست دارم،
ولی به حقیقت بیش از افلاطون علاقه دارم.
(ارسطو)


اگر زندگی توام با استقلال و آزادی نباشد
به قدر پشیزی ارزش نخواهد داشت.
(دکتر محمد مصدق)


فواصل بین میله های قفس ،کاریکاتور آزادی است.
(پرویز شاپور)


من هستم،
چون اعتراض می کنم.
(آلبر کامو)


من دمیرم اوستون نژاد دانام من
دمیرم ائلیم،ائللردن سرده
منیم مسلکیمده،منیم یولومدا
میللت لر هامیسی دوست دور،قارداشدیر
(بولود قراچورلو-سهند)


آنها که هیچ کالایی برای عرضه در بازار آزاد سیاست ندارند
با آزادی مخالفند و اجازه سخن گفتن را به مخالفان خود نمی دهند.
(اکبر گنجی)


معمولا آدمهایی که فکر ندارند،سعی می کنند فکرشان را به آدم تحمیل کنند.
(پرویز شاپور)


مردم به آزادی و برقراری دموکراسی رای داده اند،
نه،به حفظ و حراست از قوانینی که این حقوق مسلم را برای همه تامین نمی کند.
(دکتر محمد مصدق)


اولین وسیله ترقی داشتن روح تجدد است.
آزادی عقیده در بالای سر هر سیاست حاکم است.
(شیخ محمد خیابانی)


لقمه خارداری باشید تا دیگران نتوانند شما را ببلعند.
بر ضد زمانه راه رفتن غلط و محال است.

(شیخ محمد خیابانی)


به نام هر اکثریتی نمی توان حکم قطعی صادر کرد.
ملتی که از مرگ نترسد،هرگز نمی میرد.

(شیخ محمد خیابانی)


گر بدین سان باید زیست
من چه بی شرمم،اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست من
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم ،اگر ننشانم از ایمان خود،چون کوه
یادگاری جاودانی بر تراز این بی بقای خاک
(احمد شاملو)


اگر دفاع از حقوق طبقه محروم،فقیر و زحمتکش "جرم" است
اگر جرم من مبارزه در راه این طبقه است.
پس من "مجرم ترین" هستم!!
(یک مبارز فیلیپینی)


  اعضای کانون:



  کلوپ:

 

 


   آمار وبلاگ:

 


  با تشکر از:

  BLOGGER
 
Blogrolling

 
Webgozar
  Balatarin

  

گل زرد و گل زرد و گل زرد                بیا با هم بنالیم از سر درد                 عنان تا در کف نامردان هست                 ستم با مرد خواهد کرد نامرد


اهانت به ترک ها در هتل المپیک

اهانت به ترک ها در هتل المپیک
شخصیت طراحی شده برای وی، به گونه ای بود که از او به عنوان یک ترک ، چهره ای بی ادب، زبان نفهم و ناآشنا به رفتارهای متعارف اجتماعی در ذهن تداعی می شد/ وزارت تعاون عذرخواهی کند.

عصرایران- جشن بزرگ تعاون استان تهران، با اهانت به ترک ها برگزار شد.


به گزارش خبرنگار عصرایران (asriran.com در جشن بزرگ تعاون که به مناسبت هفته تعاون و از سوی اداره کل تعاون استان تهران شب گذشته در هتل المپیک برگزار شد، اجرای یک نمایش طنز، همراه با اهانت به ترک ها بود.

در این نمایش، بازیگر نقش ترک، ابتدا در میان تماشاگران، مشغول جمع آوری زباله ها بود که با اعتراضات بی جا و بی ادبانه خود به برگزار کنندگان و مهمانان به دلیل عدم رعایت نظافت، به ظاهر، در ادامه برنامه ایجاد اختلال می کند (که بعدا معلوم می شود این هم جزوی از نمایش بوده است).

وی که با لهجه غلیظ ترکی صحبت می کرد، با حرکت ها و حرف هایی که بعضا بی ادبانه بود، موجبات خنده حاضران را فراهم می آورد.

شخصیت طراحی شده برای وی، به گونه ای بود که از او به عنوان یک ترک ، چهره ای بی ادب، زبان نفهم و ناآشنا به رفتارهای متعارف اجتماعی در ذهن تداعی می شد.

جالب اینجاست این فرد که در طول نمایش با لهجه غلیظ ترکی سخن می گفت پس از اجرای نمایش در خوش و بشی که از روی صحنه با تماشاگران داشت ، فارسی را بدون لهجه و سلیس صحبت کرد .

بهره گیری از لهجه های اقوام ایرانی برای خنداندن تا چند سال پیش در صدا و سیما نیز مرسوم بود که با اعتراضات مردم و تذکرات مسوولان، صدا و سیما این رویه را اصلاح کرد ولی متاسفانه در برخی بخش های دولتی این روند همچنان ادامه دارد که نمونه آن به اداره کل تعاون استان تهران مربوط می شود که یک مجموعه دولتی است.

تمسک به لهجه ها و زبان ها برای خنداندن مردم در نمایش ها، هر چند نشانگر ضعف و بی سوادی تهیه کنندگان و نویسندگان چنین نمایش هایی است ولی گویا برای برخی مسوولان دولتی مهم نیست که برای رونق بخشی(!) به برنامه های خود از افرادی استفاده کنند که حساسیت های جامعه برایشان اهمیتی ندارد.

در برنامه شب گذشته، تعدادی از مسوولان ارشد وزرات تعاون و تنی چند از نمایندگان مجلس شورای اسلامی از جمله یک نماینده ترک نیز حضور داشت.

تسامح اداره کل تعاون استان تهران در اجازه دادن به برگزاری چنین برنامه ای در حالی صورت می گیرد که گروه های پان ترکیست همواره به دنبال بهانه ای برای دامن زدن به اختلافات قومی هستند.

گذشته از این، حتی اگر چنین تهدیدی نیز وجود نداشته باشد، آیا باید مسوولان اجازه دهند لهجه ها و زبان ها و اقوام ایرانی موجبات خنده و احیاناً تمسخر دیگران شود؟! و در این میان فرقی بین ترک و کرد و لر و ... نیست .

عذرخواهی رسمی وزارت تعاون و اداره کل تعاون استان تهران می تواند نشانگر عدم سوءنیت درباره این اتفاق که در سال "اتحادملی" رخ داده است.

قطعا ترک زبانان، چنین رویدادهایی را به حساب دولت و سیاست های نظامی نمی گذارند ولی انتظار دارند به مجموعه های دولتی موکدا اعلام شود از هرگونه برنامه ای که شائبه توهین به اقوام ایرانی را دارد، به طور جدی اجتناب نمایند.

اخبار مرتبط:

   ابییییییب abeeeeeeb  azadyasha.blogspot.com

YAŞASIN AZADLIĞE YAŞATMAQ UČUN YAŞAYAN MILLƏT

 

آخرین درس

آخرین درس

آن روز مدرسه دیر شده بود و من بیم آن داشتم که مورد عتاب معلم واقع گردم؛ علی الخصوص که معلم گفته بود درس دستور زبان خواهد پرسید و من حتی یک کلمه از آن درس نیاموخته بودم. به خاطرم گذشت که درس و بحث مدرسه را بگذارم و راه صحرا پیش گیرم.هوا گرم و دلپذیر بود و مرغان در بیشه زمزمه ای داشتند.این همه ، خیلی بیش تر از قواعد دستور ، خاطر مرا به خود مشغول می داشت اما در برابر این وسوسه مقاومت کردم و به شتاب ، راه مدرسه را پیش گرفتم.

وقتی از پیش خانه ی کدخدا می گذشتم ، دیدم جماعتی آنجا ایستاده اند و اعلانی را که بر دیوار بود ، می خواندند.دوسال بود که هر خبر ملال انگیز که برای ده می رسید ، از این جا منتشر می گشت.از این رو من – بی آن که در آنجا توفقی کنم – با خود اندیشیدم که « باز برای چه ما خوابی دیده اند؟ » آن گاه سر خویش گرفتم و راه مدرسه در پیش و با شتاب تمام ، خود را به مدرسه رساندم.

در مواقع عادی ، اوایل شروع درس ، شاگردان چندان بانگ و فریاد می کردند که غلغله ی آن ها به کوی و برزن می رفت. با آواز بلند درس را تکرار می کردند و بانگ و فریاد برمی آوردند و معلم چوبی را که همواره در دست داشت ، بر میز می کوبید و می گفت:«ساکت شوید!»آن روز هم من به گمان آن که وضع همان خواهد بود ، انتظار داشتم که در میان بانگ و همهمه ی شاگردان آهسته و آرام به اتاق درس درآیم و بی آن که کسی متوجه تاخیر ورود من گردد ، بر سر جای خود بنشینم اما بر خلاف آن چه من فکر می کردم آن روز چنان سکوت و آرامش در مدرسه بود که گمان می رفت از شاگردان هیچ کس در مدرسه نیست.

از پنجره به درون کلاس نظر افکندم؛ شاگردان در جای خویش نشسته بودند و معلم با همان چوب رعب انگیز که همواره در دست داشت ، در اتاق درس قدم می زد.لازم بود که در را بگشایم و در میان آن آرامش و سکوت وارد اتاق شوم.پیداست که تا چه حد از چنین کاری بیم داشتم و تا چه اندازه از آن شرم می بردم اما دل به دریا زدم و به اتاق درس وارد شدم ؛ لیکن معلم ، بی آن که خشمگین و ناراحت شود ، از سر مهر نظری بر من انداخت و با لطف و نرمی گفت:«زود بیا سر جایت بنشین؛نزدیک بود درس را بی حضور تو شروع کنیم.»

از کنار نیمکت ها گذشتم و بی درنگ بر جای خود نشستم.وقتی ترس و ناراحتی من فرونشست و خاطرم تسکین یافت ، تازه متوجه شدم که معلم ما لباس ژنده ی معمول هر روز را بر تن ندارد و به جای آن ، لباسی را که جز در روز توزیع جوایز یا در هنگامی که بازرس به مدرسه می آمد نمی پوشید ، بر تن کرده است.گذشته از آن ، تمام اتاق درس را ابهت و شکوهی که مخصوص مواقع رسمی است ، فرا گرفته بود ، اما آنچه بیش تر مایه ی شگفتی من گشت ، آن بود که در انتهای کلاس بر روی نیمکت هایی که در مواقع عادی خالی بود ، جماعتی را از مردان دهکده دیدم که نشسته بودند.کدخدا و مامور نامه رسانی و چند تن دیگر از اشخاص معروف در آن میان جای داشتند و همه افسرده و دل مرده به نظر می آمدند . پیرمردی که کتاب الفبای کهنه ای همراه داشت ، آن را بر روی زانوی خویش گشوده بود و از پس عینک درشت و ستبر به حروف و خطوط آن می نگریست.

هنگامی که من از این احوال غرق حیرت بودم ، معلم را دیدم که بر کرسی خویش نشست و سپس با همان صدای گرم اما سخت ، که هنگام ورود با من سخن گفته بود ، گفت:«فرزندان ، این بار آخر است که من به شما درس می دهم.دشمنان حکم کرده اند که در مدارس این نواحی ، زبانی جز زبان خود آن ها تدریس نشود.معلم تازه فردا خواهد رسید و این آخرین درس زبان مادری شماست که امروز می خوانید.از شما خواهش دارم که به درس من درست دقت کنید.»

این سخنان مرا سخت دگرگون کرد.معلوم شد که آن چه بر دیوار خانه ی کدخدا اعلان کرده بودند همین بود که : «از این پس به کودکان ده آموختن زبان محلی ممنوع است.» آری این آخرین درس زبان مادری من بود.مجبور بودم که دیگر آن را نیاموزم و به همان اندک مایه ای که داشتم قناعت کنم.چه قدر تاسف خوردم که پیش از آن ساعت های درازی را از عمر خویش تلف کرده و به جای آن که به مدرسه بیایم ، به باغ و صحرا رفته و عمر به بازیچه به سر برده بودم.کتاب هایی که تا همین دقیقه در نظر من سنگین و ملال انگیز می نمود ، دستور زبان و تاریخی که تا این این زمان به سختی حاضر بودم به آن ها نگاه کنم ، اکنون برای من در حکم دوستان کهنی بودند که ترک آنها و جدایی از آن ها به سختی ناراحت و متاثرم می کرد.درباره ی معلم نیز همین گونه می اندیشیدم.اندیشه ی آن که وی فردا ما را ترک می کند و دیگر او را نخواهیم دید ، خاطرات تلخ تنبیهاتی را که از او دیده بودم و ضربات چوبی را که از او خورده بودم ، از صفحه ضمیرم یک باره محو کرد.معلوم شد که به خاطر همین آخرین روز درس بود که وی لباس های نو خود را بر تن کرده بود و نیز به همین سبب بود که جماعتی از پیران دهکده و مردان محترم در انتهای کلاس نشسته بودند.گفتی تاسف داشتند که پیش از این نتوانسته بودند لحظه ای چند به مدرسه بیایند و نیز گمان می رفت که این جماعت به درس معلم ما آمده بودند تا از او به سبب چهل سال رنج شبانه روزی و مدرسه داری و خدمت گزاری قدردانی کنند.

در این اندیشه ها مستغرق بودم که دیدم مرا به نام خواندند.می بایست که برخیزم و درس را جواب بدهم.راضی بودم تمام هستی خود را بدهم تا بتوانم با صدای رسا و بیان روشن درس دستور را که بدان دشواری بود ، از بر بخوانم اما در همان لحظه ی اول درماندم و نتوانستم جوابی بدهم و حتی جرات نکردم سر بردارم و به چشم معلم نگاه کنم.

در این میان ، سخن او را شنیدم که با مهر و نرمی می گفت:

«فرزند ، تو را سرزنش نمی کنم ؛ زیرا خود به قدر کفایت متنبه شده ای.می بینی که چه روی داده است.آدمی همیشه به خود می گوید ، وقت باقی است ، درس را یاد می گیریم اما می بینی که چه پیشامدهایی ممکن است روی دهد . افسوس؛بدبختی ما این است که همیشه آموختن را به روز دیگر وا می گذاریم.اکنون این مردم که به زور بر ما چیره گشته اند ، حق دارند که ما را ملامت کنند و بگویند:«شما چگونه ادعا دارید که قومی آزاد و مستقل هستید و حال آن که زبان خود را نمی توانید بنویسید و بخوانید؟»

با این همه ، فرزند ، تنها تو در این کار مقصر نیستی.همه ی ما سزاور ملامتیم.پداران و مادران نیز در تربیت و تعلیم شما چنان که باید اهتمام نورزیده اند و خوش تر آن دانسته اند که شما را دنبال کاری بفرستند تا پولی بیش تر به دست آورند.من خود نیز مگر در خور ملامت نیستم؟آیا به جای آن که شما را به کار درس وادارم ، بارها شما را سرگرم آبیاری باغ خویش نکرده ام؟ و آیا وقتی هوس شکار و تماشا به سرم می افتاد ، شما را رخصت نمی دادم تا در پی کار خویش بروید؟

آن گاه معلم از هر دری سخن گفت و سرانجام،سخن را به زبان مادری کشانید و گفت :«زبان ما در شمار شیرین ترین و رساترین زبان های عالم است و ما باید این زبان را در بین خویش هم چنان حفظ کنیم و هرگز آن را از خاطر نبریم؛زیرا وقتی قومی به اسارت دشمن درآید و مغلوب و مقهور بیگانه گردد ، تا وقتی که زبان خویش را هم چنان حفظ می کند ، همچون کسی است که کلید زندان خویش را در دست داشته باشد.» آن گاه کتابی برداشت و به خواندن درسی از دستور پرداخت .تعجب کردم که با چه آسانی آن روز درس را فهمیدم.هرچه می گفت به نظرم بسیار آسان می نمود.گمان دارم که پیش از آن هرگز بدان حد با علاقه درس دستور گوش نداده بودم و او نیز هرگز پیش از آن ، با چنان دقت و حوصله ای درس نگفته بود.گفتی که این مرد نازنین می خواست پیش از آن که ما را وداع کند و درس را به پایان برد ، تمام دانش و معرفت خویش را به ما بیاموزد و همه ی معلومات خود را در مغز ما فرو کند.

چون درس به پایان آمد ، نوبت تحریر و نوشتن رسید.معلم برای ما سرمشق هایی تازه انتخاب کرده بود که بر بالای آن ها عبارت «میهن ، سرزمین نیاکان ، زبان مادری»به چشم می خورد.این سرمشق ها که به گوشه ی میزهای تحریر ما آویزان بود ، چنان می نمود که گویی در چهار گوشه ی کلاس ، درفش و بیرق ملی ما را به اهتزاز درآورده باشند.نمی توان مجسم کرد که چطور همه ی شاگردان در کار خط و مشق خویش سعی می کردند و تا چه حد در سکوت و خموشی فرو رفته بودند.در آن سکوت و خموشی جز صدای قلم که بر کاغذ کشیده می شد ، صدایی به گوش نمی آمد.بر بام مدرسه کبوتران آهسته می خواندند و من در حالی که گوش به ترنم آن ها می دادم ، پیش خود اندیشه می کردم که آیا این ها را مجبور خواهند کرد که سرود خود را نیز به زبان بیگانه بخوانند؟

گاه گاه که نظر از روی صفحه ی مشق خود برمی گرفتم، معلم را می دیدم که بی حرکت بر جای خویش ایستاده است و با نگاه های خیره و ثابت ، پیرامون خود را می نگرد؛تو گفتی می خواست تصویر تمام اشیای مدرسه را که در واقع خانه و مسکن او نیز بود ، در دل خویش نگاه دارد.فکرش را بکنید!چهل سال تمام بود ، که وی در این حیاط زندگی کرده بود و در این مدرسه درس داده بود.تنها تفاوتی که در این مدت در اوضاع پدید آمده بود ، این بود که میزها و نیمکت ها بر اثر مرور زمان فرسوده و بی رنگ گشته بود و نهالی چند که که وی در هنگام ورود خویش در باغ کاشته بود ، اکنون درختانی تناور شده بودند.چه اندوه جان کاه و مصیبت سختی بود که اکنون این مرد می بایست تمام این اشیای عزیز را ترک کند و تنها حیاط مدرسه بلکه خاک وطن را نیز وداع ابدی گوید.

با این همه ، قوت قلب و خونسردی وی چندان بود که آخرین ساعت درس را به پایان آورد .پس از تحریر مشق ، درس تاریخ خواندیم.آن گاه کودکان با صدای بلند به تکرار درس خویش پرداختند.در آخر اتاق ، یکی از مردان معمّر دهکده که کتاب را بر روی زانو گشوده بود و از پس عینک ستبر خود در آن می نگریست ، با کودکان هم آواز گشته بود و با آن ها درس را با صدای بلند تکرار می کرد.صدای وی چنان با شوق و هیجان آمیخته بود که از شنیدن آن بر ما حالتی غریب دست می داد و هوس می کردیم که در عین خنده گریه سر کنیم.دریغا!خاطره ی این آخرین روز درس همواره در دل من باقی خواهد ماند.

در این اثنا وقت به آخر آمد و ظهر فرا رسید و در همین لحظه ، صدای شیپور سربازان بیگانه نیز که از مشق و تمرین باز می گشتند ، در کوچه طنین افکند.معلم با رنگ پریده از جای خویش برخاست .تا آن روز هرگز وی در نظرم چنان پر مهابت و با عظمت جلوه نکرده بود.گفت:

«دوستان ، فرزندان ، من...من...»

اما بغض و اندوه ، صدا را در گلویش شکست.نتوانست سخن خود را تمام کند.سپس روی برگردانید و پاره ای گچ برگرفت و با دستی که از هیجان و درد می لرزید ، بر تخته سیاه این کلمات را با خطی واضح نوشت:«زنده باد میهن!»

آن گاه همان جا ایستاد؛سر را به دیوار تکیه داد و بدون آنکه دیگر سخنی بگوید ، با دست به ما اشاره کرد که «تمام شد.بروید،خدا نگهدارتان باد!»

آفونس دوده - قصه های دوشنبه

یاشاسین آنا دیلیم

یاشاسین تورکی دیلیم

یاشاسین آنایوردوم

یاشاسین آذربایجانیم

(زنده باد زبان مادریم

زنده باد زبان ترکی ام

زنده باد وطنم

زنده باد آذربایجان)

   ابییییییب abeeeeeeb  azadyasha.blogspot.com

YAŞASIN AZADLIĞE YAŞATMAQ UČUN YAŞAYAN MILLƏT

 

بنزین




سخنانی گهربار از رییس جمهور محبوب!!!








   ابییییییب abeeeeeeb  azadyasha.blogspot.com

YAŞASIN AZADLIĞE YAŞATMAQ UČUN YAŞAYAN MILLƏT

 

منوی اصلی 

  صفحه اصلی
  آینه وبلاگ من
 
وبلاگ من در بلاگفا
  وبلاگ تورک تبریز
 
وبلاگ آری
 تماس با من

paltalk  massenger: abeeb

g o o g l e  t a l k: abeeeeeb

yahoo  massenger:abeeeeeb


لوگوی ابیییییبب 



سایتها و وبلاگ هایمان را ثبت نخواهیم کرد


من عضو پن‌لاگ هستم

 


  فتو لینک ها 

وب
سایت دکتر علی شریعتی

وب سایت احمد شاملو

خبرگزاری آذرپرس نیوز

آگه نیوز تبریز

یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز

خبرنامه پنلاگ(کانون وبلاگ نویسان ایران)

من عضو پنلاگم

وبلاگ داریوش اقبالی

وبلاگ مجتبی سمیعی نژاد(مادیار)

قصه و غصه های بازداشتگاه-خاطرات کیانوش سنجری

چرک نویس-وبلاگ کیانوش سنجری

روزنامه توقیف شده "ندای آذر آبادگان"

هفته نامه حیدر بابا

 

  آزادی برای:

حکم اعدام را لغو کنید.زندگی مقدس است.

سانسور اینترنت در ایران را
منوقف کنید.

بنام آزادی اندیشه و عقاید

احمد باطبی،کاوه زمان ،آزادیت نزدیک است.


  لینک های دوستان



  تورکی لینک لر

(نويسنده اين وبلاگ، ايران رامتعلق به تمام ملل ايراني ميداند,استحاله فرهنگي تركان ايران وهرگونه نژادپرستی را كه مصاديق تروريسم فرهنگي هستندمحكوم ميكند - (علت عقب ماندگى فرهنگى و روشنفكرى ايرانيان در سده اخير اين است كه آنها را از زبانهاى ملى و مادرى خود محروم كرده اند






شاملو نامه:

آه خداوندان درد من، !

خداوندان درد من!

خون شما بر ديوار كهنه تبريز شتك زد

درختان تناور دره سبز

بر خاك افتاد

سرداران بزرگ

بر دارها رقصيدند

و آئينه كوچك آفتاب

در درياچه شور

شكست.

فرياد من با قلبم بيگانه بود

من آهنگ بيگانه تپش قلب خود بودم

زيرا كه هنوز نفخه سرگرداني بيش

نبودم

زيرا كه هنوز آوازم را نخوانده بودم

زيرا كه هنوز سيم و سنگ من در هم

ممزوج بود

سایه ام

بر لجن كهنه چسبيده بود.

ابر به كوه و به كوچه ها تف مي كرد

دريا جنبيده بود

پيچك هاي خشم سرتاسر تپه ُ كرد را فرو پوشيده بود

باد آذرگان از آنسوي درياچه شور فرا مي رسيد،

به بام شهر لگد مي كوفت و

غبار ولوله هاي خشمناك را به روستاهاي دوردست مي افشاند.

سيل عبوس بي توقف، در بستر شهر چاي به جلو خزيده بود

فراموش شدگان از درياچه و دشت و تپه سرازير مي شدند تا حقيقت بيمار را

نجات بخشند و بياد آوردن انسانيت را به فراموش كنندگان فرمان دهند.

من طنين سرود گلوله ها را از فراز تپه شيخ شنيدم

ليكن از خواب نجهيدم

زيرا كه در آن هنگام

هنوز

خواب سحرگاهم

با تغمه ساز و بوسه بي خبر مي شكست.

لبخنده هاي مغموم، فشردگي غضب آلود لب ها شد

(من خفته بودم.)

اروميه گريان خاموش ماند

و در سكوت به غلغله دوردست گوش فرا داد،

(من عشق هايم را مي شمردم

)تك تيري

غريو كشان

از خاموشي ويرانه برج زرتشت بيرون جست،

(من به جاي ديگر مي نگريستم)

صداهاي ديگر برخاست:

 


شهریار نامه:

تورکین دیلی تک سوگیلی، ایسگلی دیل اولماز

اوزگه دیله قاتسان بو اصیل دیل اصیل اولماز


اوز شعرینی فارسا-عربه قاتماسا شاعر

شعری اوخویانلار،ائشیدنلر کسیل اولماز


فارس شاعیر چوخ سوزلرینی بیزدن آپارمیش

"صابر"کیمی بیر سفره لی ، شاعر،پخیل اولماز


تورکون مثلی،فولکلوری دونیا دا تک دیر

خان یورقانی ،کند ایچره مثل دیر میتیل اولماز


آذر قوشونی ، قیصر رومی اسیر ائتمیش

کسری سوزودور بیر بئله تاریخ ناغیل اولماز


چوخ قیسا بوی اولسان اولیسان جین کیمی شیطان

چوخ دا اوزون اولما کی اوزوندا عقیل اولماز


آزاد قومی اوغول عشقی طبیعتده بولونسون

داغ-داشا دوغولموش ده لی جیران حمیل اولماز


بو "شهریار" ین طبعی کیمی چیمملی چئشمه

کوثر اولا بیلسه دئمیرم،سلسبیل اولماز
 

 

یاشاسین آزادلیغی  یاشاتماق اوچون  یاشایان میللت

copy right:abeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeb

http://azadyasha.blogspot.com